تبليغاتX
تنها

تنها

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق گریزی گردد،پناهگاهی نه

چه گویم؟؟؟؟؟

چه گویم از این غم بزرگ که بر دلم نشسته

چه گویم از این قفس که بال و پرم شکسته

کجاست آشیانه ام که مرا از آن ربوده اند

کجاست مرهم دلم که او را به  من نمی رسانند

قلب عاشقم توان شکست او  ندارد دگر

به کجا روم زین کلبه ی خاموش که روشن شود دلم

صفای قلب از که خواهم خود ندارمش

صدای گریه هایم تسکین من است اکنون

به او چه بگویم دگر زبان گفتن نیست

هر چه گویم از غم و درد و تنهایی است

خواستنش ُ خوشحال بودنش است

با غم من اندوهی می شود او را

پس روم از خانه ی قلب او

که شاد شود کلبه ی روشنش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 0:34  توسط Tanha  | 

عشق چیست؟...

مادر گفت عشق یعنی فرزند.
پدر گفت عشق یعنی همسر.
دخترک گفت عشق یعنی عروسک.
معلم گفت عشق یعنی بچه ها.
خسرو گفت عشق یعنی شیرین.
شیرین گفت عشق یعنی خسرو.
فرهاد گفت: …. ؟
فرهاد هیچ هم نگفت.
فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد!‌ میخواست شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر بالا نمی آمد؟ سرش را پایین آورد و رفت! هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون میدانست او نباید بماند. و عشق معنا شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 0:33  توسط Tanha  | 

صداي پاي آب

کار ما نیست شناسایی (راز)گل سرخ،

كار ما شايد اين است

كه در (افسون)گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سرخوان بخوانيم.

صبح ها وقتي خورشيد،در مي آيد متولد بشويم.

هيجان ها را پرواز دهيم.

روي ادراك فضا،رنگ،صدا،پنجره،گل،نم بزنيم.

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي(هستي).

ريه را از ابديت پر و خالي بكينيم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.

نام را باز ستانيم از ابر،

از چنار،از پشه،از تابستان.

روي پل باران به بلندي محبت برويم.

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پيِ آواز حقيقت بدويم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:26  توسط Tanha  | 

رو به غروب

ریخته سرخ غروب

جا به جا بر سر سنگ.

کوه خاموش است.

می خروشد رود.

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:9  توسط Tanha  | 

نقش

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

کس کسی را نمی دید از ره نزدیک.

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:7  توسط Tanha  | 

نشانی

نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر به در می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بر دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:27  توسط Tanha  | 

مرگ:

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجیر نیست

مرگ در آب و هوای خوش،نشیمن دارد

مرگ با خوشه انگور می آید

مرگ درحنجره سرخ گلو می خواند

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ....

سهراب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:6  توسط Tanha  | 

لطف خدا

ببین!این دستهای من است که قد کشیده.

نگاه کن!این انگشتان من است که شکوفه کرده.چقدر صبر کردم تا باران مهربانیت بر سرم ببارد.چقدر انتظار کشدم تا سرت را بلند کنی و مرا ببینی.حالا اگر بالا را هم نگاه کنی باز مرا می بینی.روی میز،لای کلمات،دست مردم. آنچه تکرار می شود من نیستم،

                                                             لطف خداست

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 5:1  توسط Tanha  | 

عشق

در حالی که آخرین قطره باران را زمزمه می کنم خود را به پشت پنجره تماشا می رسانم و با تمام وجود دعا می کنم که تو زودتر بیایی و چراغ آفتاب را از ابرها بگیری.صبحگاهان در لبخند خورشید،نگاه روشن تو را می جویم و شامگاهان در تبسم دلنشین ماه تو را می بینم.کاش عشق را در نگاه بارانی من می خواندی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:58  توسط Tanha  | 

روزهای زندگی

مردی پس سالها در اوج پیری مرد.

هنگامی که به آن دنیارفت،فرشته ای به سویش آمد و گفت:از آنجایی که تو انسان خوبی بودی،قبل از رفتن به بهشت یک آرزویت(غیر از اینکه به دنیا برگردی و زنده شوی)برآورده خواهد شد.

مرد قدری فکر کردو گفت:می خواهم گذر عمرم را با دور کند ببینم.فرشته به اشاره ای همین کار را کرد و مرد محو تماشای زندگیش شد و دید که همواره دو ردپا در زندگیش وجود دارد که فرشته توضیح داد:

رد پای اول متعلق به خودت و ردپای دوم متعلق به پروردگار است که همواره در کنار بندگانش قرار دارد.

مرد همچنان تماشا می کرد،اما ناگهان متوجه شد در دوران  رنج و درد زندگیش،فقط یک ردپا وجود دارد!

مرد با لحنی رنجیده به فرشته گفت:مگر خداوند وعده نداده بود که حتی در دوران سختی نیز کنار بندگانش خواهد بود،پس چرا در آن ایام ردپای خداوند وجود ندارد؟

فرشته خندید و گفت:ای بنده خوب،خداوند هرگز تو را تنها نگذاشت،آنجا هم که می بینی(در دوران سختی)یک ردپا کنار زندگیت وجود دارد،ردپای خداوند است.چرا که در سختی و مشکلات خداوند تو را روی بال فرشته ها قرار می داد تا از موانع به راحتی عبور کنی!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:42  توسط Tanha  | 

حرفهای دل خودم

از تو می نویسم

از غم فراغت

               از درد هجرانت

از جوابهای تکراری

اسمم را می گویم که مرا فراموش کرده ای

                                     تنها

آری

دیگر برای همیشه تنها

از عشق برایت می نویسم که سالها پنهان بود

از آن روزها که نگذاشتم بویی از عشقم را ببری

از آن روزها که شادیمان حسرت را به دل همه گذاشته بود

ولی حال چه؟!

دیگر آن روزها تکرار نمی شوند

نمیدانم دیگر تا کی باید برایت از عشق مرده بنویسم

نمی دانم عاشقی را جرم می دانی؟

اگر نه پس چرا مرا یک مرده می پنداری؟

منم،تنها یک آشنای دور

همان که او را می نامیدی.....

س چرا حالا دیگر نه؟

چه شد آن......گفتن،

چی شد آن....گفتن،........گفتن،

چرا دلم را شکستی!چرا زدی زیر همی قول و قرارها،

چرا به این صورت عشقم را نابود کردی؟چرا احساساتم را از بین بردی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:41  توسط Tanha  | 

رفت...از پیش ما رفت...

زندگي برآيند لحظه ها و خاطرات تلخ و شيرين است و عمر ما همانند صفحات آلبومي است كه چرخ گردون بودن يا نبودن ما را با آن ورق ميزند. در اين ميان بهترين و ماندگارترين لحظه ها هنگامي است كه با خدا بودن و با جمع بودن را تجربه كرده ايم.

زندگي تلخ و شيرين است ، زندگي روزگاريست پر از اندوه و شادي…

لحظات با هم بودن را هرگز از ياد نخواهیم برد ، هميشه در آرزوي در آغوش بودن هم،در آرزوي شاد کردن یکدیگر،آرزوي در كنار هم بودن،با یاد هم سحر را شب کردن و شب را سحر کردن، و با شادی کسی شاد شدن و با غم کسی غمگین شدن.

آيا روزي ميشود كه دست ما با هم ريسماني بسازد كه بتوان با آن به خالق خود برسيم؟

 آيا كسي مي آيد كه تمام اندوه هاي مارا به شادي تبديل كند ؟

آیا کسی می آید که فراق از دست دادن مادر بزرگمان را به ما بقبولاند؟

 آیا کسی هست که با این غم بزرگ بتوانیم به او توکل کنیم؟

آری خالق قادر و تواناهست،اي خالق قادر و حكيم به شكرانه ي لحظات زندگي از تو عاجزانه مي خواهم كه در فراق مادربزرگ عزیزمان تمامی اعضای خانواده ی ما را به یک روح برسانی و پيوند بينمان برقرار سازی ، پيوندي كه با هيچ چيز گسسته نشود…

برای شادی روح مادربزرگم

                                         صَلوات

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:45  توسط Tanha  | 

تراژدی عاشقانه

تا كي انتظار ؟ تا كي صبر ؟ ديگر صبرم تمام شده است . ديگه اين چشمه ي چشمانم خشك گشته است .

هر چه اتفاق افتاد گفتند مصلحت هست ، هر چه شد گفتند تقدير است

آخر تا كي ؟ همه دست به دست هم داده اند تا من و تو از هم جدا باشيم و از دوري هم بسوزيم

همه ي زمين و آسمان گرد هم آمده اند كه ما را از عشق خود دور كنند

آخر تا كي ؟ 2 سال صبر و انتظار …از آغازش با خوشي اما هر روز كه مي گذرد از هم دورتر و نالان تر مي شويم

هميشه خودم را شاد نشان دادم اما درونم غوغايي بود … هميشه گفتم خوبم ! اما …

هميشه خنديدم كه كسي نفهمد درونم چه مي گذرد…

خنده هاي زوركي داره آتيشم مي زنه ، گرماي آتيشش به اندازه ي گرماي دستان لطيفت هست درون آن كوچه ي خلوت…

ديگر چه كنم ؟

اي كاش هرگز نمي ديدمت ، اي كاش هيچ وقت به من لبخند نزده بودي …

از عشق خود ناراحت نيستم ! از اين دوري نالانم…

از اين دوري كه آتيشم زده و هيچ از من باقي نگذاشته است …

خدايا اگر به هم رسيدن ما مصلحت نيست پس ما را از اين دتيا ببر تا در آن جهان كنار هم باشيم…

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط Tanha  | 

نیایش

خداوندا

تومی دانی که انسان بودن وماندن

دراین دنیاچه دشواراست

چه زجری می کشدآنکس

که انسان است وازاحساس سرشار

                                     دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:16  توسط Tanha  | 

حسرت دوران

اگر ان روز...

پروانه شدنم را می دیدی که چه طور دور تو می گردم مثل شمع اب میشدی

اگر ان روز...

می دیدی که قطره قطره چو باران می بارم برای خود چتری می شدی

اگر ان روز...

جشمانم را می دیدی که چه حسرت بار به تو می نگرد چشمانت را نمی بستی

اگر ان روز...

دستان سردم را حس میکردی که چه طور می لرزد گرمایت را ز من دریغ نمی کردی

ولی حال...

نه پروانه ام نه باران و نه حسرت در دل دارم و نه سرما.

حال...

موجودی بی احساسم که در میانه یک دنیا ارزو غرق شدم

حال پروانه ای هستم که هزار شمع روشن می بینم و یک شمع خاموش و در منتظر روشن شدن همان یک شمع هستم

و حال چشمانم فقط به اسمان و در حسرت حسرت خوردن ان روزها می گرید

کاش روشن بودی حتی بی احساس

کاش چشمانت باز بود حتی بدون هیچ نگاه

کاش پیشم بودی حتی با سرما

و هزار کاش دیگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:31  توسط Tanha  | 

داستان عجیب

حتماً بخونید...

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » . رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند ....

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

اين بار مرد گفت « بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟ »

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را

وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .

تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است.
و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

..

...

....

اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:12  توسط Tanha  | 

مرد بی جان

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:17  توسط Tanha  | 

یک بغل آفتاب

تو دلت می خواهد که برایت از چه بگویم؟از سپیدی صبح یا سیاهی شب؟از سپیدی برف یا سیاهی ذغال؟از سپیدی صلح یا سیاهی جنگ؟از سپیدی عشق یا سیاهی نفرت؟از سپیدی وصل یا سیاهی جدایی؟از سپیدی شادی یا سیاهی غم؟اگر دلت نخواهد ،هیچ سخنی نخواهم گفت،اما اگر بخواهی بجز سپیدی نمی گویم،زیرا من برای وصف سیاهی به دنیا نیامده ام.

آری من از سپیدی عشقم برایت می گویم که چقدر دردمند شده ام.

آری از سپیدی عشقم می گویم و بجز این می گویم

                                                            دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:51  توسط Tanha  | 

عشق،از لحظه خیال

برای بامن بودن دنبال بهانه نگرد.کافی است چشمانم را به یاد آوری تا ببینی که من بی بهانه در رویای توام.آرزوی با من بودن را در طاقچه ی آسمان مگذار،آن را در کنار باغچه ی خاندانت بکار تا جوانه زند و سبز شود.بیا و زندانی خیال من مشو تا با هم پرواز کنیم.مرا از اضطراب خوابهایت جدا کن و از آرامش بخواه.بهانه ی چشمانم را بگیر و دلتنگ نگاهم باش.لحظه هایت را پر از خیال من کن.غصه هایم را با آتش نگاهت بسوزان.دوست دارم لحظاتی را که دستانم از لمس دستانت لبریز شوند.

من این همه بهانه برایت فرستادم تا برای با من بودن دنبال بهانه نگردی.

                            پس آرزوهایم را محّال مکن.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:42  توسط Tanha  | 

جاودان

آسمان شادی می کند و زمین به وجد می آید.

تمام قومها گویند:این خداوند است که سلطنت می کند.

درختان با شادی در حضور خداوند که برای داوری جهان می آید بسرایند و او را حمد گویند زیرا او نیکوست و محبتش ابدی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:30  توسط Tanha  |